صادقان را بهر روزی زحمتی در کار نیست کز تنور سرد، گرم آید برون نان صبح را صائب تبریزی

پیران شکار طولِ امل زود می‌شوند در خاک نرم، حکم روان است ریشه را صائب تبریزی

کشیده‌دار عنان ادب به وادی عشق که ریگ، خرده جان‌هاست این بیابان را صائب تبریزی

دعای جوشن خرمن بود دلجویی موران رعایت کن برای حفظ جمعیت فقیران را صائب تبریزی

شود از قرب منزل شوق رهرو بیش، حیرانم که چون دلبستگی باشد به دنیا بیش پیران را؟ صائب تبریزی

بخیلان را به آهی ریزد از هم سلک جمعیّت پریشان می‌کند اندک نسیمی ابر بی‌نم را صائب تبریزی

بسته است چشم روشن از سیر، بالِ ما را چون شمع ریشه باشد در سر نهالِ ما را صائب تبریزی

دایم به آبروییم از فیض خاکساری از دست هم ربایند رندان سفال ما را صائب تبریزی

منه انگشت بر حرف کسان، ایمن‌شو از آفت که جز تخم عداوت نیست حاصل خرده‌گیران را صائب تبریزی

برون پرداز، هیهات است در فکر درون باشد لباس دل غبارآلود باشد جامه‌شویان را صائب تبریزی