این‌که کردم خرده جان صرف این بی‌حاصلان می‌فشانم در زمین شور کاش این دانه را صائب تبریزی

شد جهان بر چشم من از رفتن جانان سیاه برد با خود میهمان من چراغِ خانه را صائب تبریزی

آسمان گرچه وسعتی دارد چشمه سوزن است دلها را صائب تبریزی

قدر صحرای عدم را رفتگان دانند چیست توتیای چشم باشد خاک، طوفان دیده را صائب تبریزی

نیست در طبع گرانجانان نصیحت را اثر شور محشر بر نیانگیزد ره خوابیده را صائب تبریزی

لازم غفلت بود خواریف نبینی رهروان می‌کنند اکثر به پا بیدار، ره خوابیده را صائب تبریزی

مرا گمنامی از وحدت به کثرت می‌کشد صائب وگرنه گوشه عزلت کمینگاهی است شهرت را صائب تبریزی

ساحل دریای پر شور جهان، ترک خودی است مهد آسایش بود دار فنا منصور را صائب تبریزی

درین عبرت‌سرا مگشا نظر زنهار بی‌عبرت که می‌گردد ز گوهر قیمتی تار نگاه اینجا صائب تبریزی

خرمن خود سوخت هرکس بی‌گناهان را گزید نیش گردد آتش آخر خانه زنبور را صائب تبریزی