چو گرداب آن‌که دارد سیر در ملکوت وجود خود کمند وحدت خود می‌شمارد موج دریا را صائب تبریزی

تو ز کودکی مقیّد شده‌ای به خاکبازی نبود به چشم حق‌بین حرم و کنشت ما را صائب تبریزی

زدعوی بسته گردد چون زبان، معنی شود گویا به گفتار آورد خاموشی مریم مسیحا را صائب تبریزی

نمی‌گردد کف بی‌مغز مانع سیر دریا را سفیدی جامه احرام باشد دیده ما را صائب تبریزی

مشو غافل ز حال خاکساران در توانایی به ساحل بازگشتی هست در جلوه دریا را صائب تبریزی

حساب خود اینجا کن، آسوده دل شو میفکن به روز جزا کار خود را صائب تبریزی

حساب سال و ماه از دشت پیمایان چه می‌پرسی؟ چه داند سیل بی‌پروا، شمار ریگ صحرا را؟ صائب تبریزی

شعر ز ارباب تجرّد نیست بر دل بار عالم را سبکروحی فزون از حمل عیسی گشت مریم را صائب تبریزی

در آن دل سر است بزرگی که نیست فکر بزرگی در آن است تماشا که نیست راه تماشا صائب تبریزی

افتادگی برآورد از خاک دانه را گردنکشی به خاک نشاند نشانه را صائب تبریزی