خواب غفلت از سحرخیزی حجاب ما شده است نیست ورنه کوتهی در مدّ احسان صبح را صائب تبریزی

پا منه بیرون ز حدّ خویش تا بینا شوی نیست حاجت با عصا در خانه خود کور را صائب تبریزی

داغ عشق از صفحه سیمای عاشق ظاهر است مهر چن ماند نهان در زیر دامان صبح را؟ صائب تبریزی

حسن هم در پرده ناموس می‌ماند نهان می‌کشد خورشید اگر سر در گریبان صبح را صائب تبریزی

غم مآل که دارد، که فکر جامه و نان گرفته است درون و برون انسان را صائب تبریزی

می‌زداید گریه از آیینه دل تیرگی اشک انجم می‌نماید پاکدامان صبح را صائب تبریزی

چون سبک مغزان فریب خنده شادی مخور کز شفق رنگین به خون شد روی خندان صبح را صائب تبریزی

گرچه در ابر سفید امیدباران کمتر است فیض می‌بارد ز سیما همچو باران صبح را صائب تبریزی

به طفل تخته تعلیم‌دادنِ استاد اشاره‌ای که آماده باش طوفان را صائب تبریزی

زآفتاب قیامت کباب تا نشوی ز دست جود به بی‌حاصلان ببار اینجا صائب تبریزی