فروغ مهر باشد دیده اخترشماران را صفای ماه باشد جهبه شب زنده‌داران را صائب تبریزی

چراغ بی‌زوال حسن خاموشی نمی‌داند دم عیسی است باد صبح شمع لاله رویان را صائب تبریزی

علایق دامن آزادگان صائب نمی‌گیرد زجولان نیست مانع خار و خس آتش عنان‌ها را صائب تبریزی

ز رنجش نیست خوشتر هیچ خُلقی تندخویان را چو پشت سر نباشد عذر خواهی زشت رویان را صائب تبریزی

به استمرار، نعمت در نظرها خوار می‌گردد ز گلگشت چمن لذت نباشد باغبان‌ها را صائب تبریزی

اگر آزاده‌ای، آسوده باشد از سردی دوران که دارد یاد، هر سروی درین گلشن خزان‌ها را صائب تبریزی

بی‌نام و نشانی می‌توان شد ایمن از آفت که زود از پا در‌آرد گردن افرازی‌ نشان‌ها را صائب تبریزی

زبان برگ بود از ذکر خامش بوستان‌ها را نسیم نوبهاران کرد گویا این زبان‌ها را صائب تبریزی

ز عقل کوته‌اندیش است سرگردانی مردم بیان مرگ می‌سازد دلیل این کاروان‌ها را صائب تبریزی

مار از نزدیکی گنج اژدهایی می‌شود از برای جاه می‌جویند مردم مال را صائب تبریزی