چون زندگی به کام بود مرگ مشکل است پروای باد نیست چراغ مزار را صائب تبریزی

گرفتار محبّت روی آزادی نمی‌بیند که موج ریگ زنجیر است بر دیوانه صحرا صائب تبریزی

مخور زاندیشه روزی دل خود چون شدی مجنون که بهر وحشیان کم نیست آب و دانه در صحرا صائب تبریزی

گل همیشه بهار است داغِ من صائب اگر بهار زند جوش، لاله در صحرا صائب تبریزی

مرغ زیرک در قفس صائب دل خود می‌خورد بیش باشد وحشت از دنیا دلِ آگاه را صائب تبریزی

مبین در سرفرازی هیچ خردی را به چشم کم که جا در دیده خود می‌دهد خورشید شبنم را صائب تبریزی

ز حرف راست می‌آید به راه راست بدگوهر لوای فتح اگر از تیغ بیرون می‌برد خم را صائب تبریزی

مکش منّت دست چرب این سنگین دلان صائب که روغن می‌کشد از دانه ریگ روان سودا صائب تبریزی

اگر می‌داشت مغزی دولت دنیای بی‌حاصل هما می‌کرد هرگز سایه را با استخوان سودا؟ صائب تبریزی

ز زندان نیست پروا عشق را، معشوق اگر باشد به بوی گنج در خاک است استقرار، قارون را صائب تبریزی