اشک از دل زبانِ نصیحت کشیده‌دار ضایع مکن به اسب حرون تازیانه را صائب تبریزی

ز همرهان گرانجان ببُر که سوزن دوخت به دامن فلک چارمین مسیحا را صائب تبریزی

چنان که روشنی خانه است از روزن به قدر داغ بود نور فیض، دل‌ها را صائب تبریزی

فلک سوار چو عیسی نمی‌توانی شد ز خویش تا نفشانی غبار عالم را صائب تبریزی

به هر صورت که باشد عشق، دل را می‌دهد تسکین که بهر کوهکن از سنگ شیرین می‌شود پیدا صائب تبریزی

ترک غفلت کن که بیداری درین ظلمت سرا مدِّ عمر جاودان سازد شب کوتاه را صائب تبریزی

می‌شوند از خاکساری زیردستان سربلند جامه کوتاه، رعنا می‌کند کوتاه را صائب تبریزی

آب در استادگی از سرو یابد فیض بیش چشم حیران قدر داند جلوه مستانه را صائب تبریزی

عاشقان را وصل در سرگشتگی باشد که شمع مرکز پرگار بال و پر شود پروانه را صائب تبریزی

از علایق فارغند آزادمردان همچو سرو خار نتواند گرفتن دامن برچیده را صائب تبریزی