آن‌کس کهداد ما را ز آغاز آنچه بایست هم می‌کند در آخر فکر مآل ما را صائب تبریزی

چون آفتاب از نفس گرم عمرهاست صائب دویده است در آفاق نام ما صائب تبریزی

خامی و پختگیّ و دگرف سوختن بود ما سوختیم و پخته نگردید خام ما صائب تبریزی

نگردد خجل از محک سیم خالص مصفا کن از رزق، کردار خود را صائب تبریزی

تو آن روز صائب ز ارباب حالی که سازی چو گفتار، کردار خود را صائب تبریزی

هرچه ماند از تو برجا، حاصلش باشد دریغ چند خواهی جمع کرد این مایه افسوس را صائب تبریزی

ظلم می‌سازد زبان عیبجویان را دراز عدل مهر خامشی بر لب زند جاسوس را صائب تبریزی

دیده شبنم که در پیراهن گل محرم است حلقه بیرون در باشد گلستان تو را صائب تبریزی

صائب به آرزوی دل خود نمی‌رسی تا پاک از آرزو نکنی لوح سینه را صائب تبریزی

قدر من این‌بس که چون ابربهار از آب چشم تازه دارم خار دیوار گلستان تو را صائب تبریزی