با تهیدستی، زفیض سیر چشمی چون حباب خالی از دریا برون آرم ایاغ خویش را صائب تبریزی

غافل مشو ز حق به امید قبول خلق یوسف به سیم قلب فروشد کسی چرا صائب تبریزی

چون دادنی است روز قیامت حساب خود امروز خود حساب نباشد کسی چرا؟ صائب تبریزی

چون دامن وصال به کوشش گرفته‌اند چندان که ممکن است نکوشد کسی چرا صائب تبریزی

با سینه‌ای ز حرف لبالب درین بساط خاموش چون کتاب نباشد کسی چرا؟ صائب تبریزی

فارغ از گردش چرخند ز خود بیخبران موج شمشیر حوادث رگ‌خواب است اینجا صائب تبریزی

تنگ چشمان را وصال رزق می‌آرد به چرخ دانه چون نبود، گذارد سر بر بالین آسیا صائب تبریزی

اهل غیرت را نباشد چشم بر دست کسی آب چون دندان ز خود بیرون دهد این آسیا صائب تبریزی

زندگانی با خسیسان می‌کند دل را سیاه آب حیوان را سبیل خار و خس کردن چرا صائب تبریزی

سعی در رزق کسان، دل را منور می‌کند کم بود دلهای شب بی‌شمع بالین آسیا صائب تبریزی