نه همین خورشید سرگرم است از سودای او عشق دارد در دل هر ذره بازاری جدا صائب تبریزی

تکیه بر پیوند جان و تن مکن صائب که چرخ این چنین پیوندها کرده است بسیاری جدا صائب تبریزی

می‌توان از عالم افسرده، دل برداشت زود از تنور سرد می‌گردد به گرمی نان جدا صائب تبریزی

یک سیه خانه است گردون از بیابان عدم گردباد آن بیابان کن غبار خویش را صائب تبریزی

چون پرده‌های دیده یعقوب شد سفید تا شد صدف ز صحبت دُرّ ثمین جدا صائب تبریزی

شکر دولت سایه بر بی‌سایگان افکندن است این همای خوش نشین را در قفس کردن چرا صائب تبریزی

صرف بیکاری مگردان روزگار خویش را پرده روی توکل ساز، کار خویش را صائب تبریزی

شعله نیلوفری در محفل قدس است باب دور کن اینجا ز خود دود شرار خویش را صائب تبریزی

عمر چون باد بهاری دامن افشان می‌رود در میان خار و خس چون گل نخندیدن چرا صائب تبریزی

دست دعا بود سپر ناوک قضا در کارِ خیر صرف کن اقبال خویش را صائب تبریزی