کلید گنج شو، نه قفلِ در، ارباب حاجت را که ماری می‌شود هر چین که داری بر جبین اینجا صائب تبریزی

ناز دولت نکشند اهل قناعت صائب کمر و تاج کم از موج و حباب است اینجا صائب تبریزی

صحبت پیر خرابات بهار طرب است نفس سوختگان سرو جوان است اینجا صائب تبریزی

می‌شود دشمن سرکش به تحمل مغلوب خاک در کشتن آتش به از آب است اینجا صائب تبریزی

نیست ممکن آشنایان را ز هم کردن جدا می‌کند بیگانگان را آسمان از هم جدا صائب تبریزی

تا چو زنبور عسل در چشم هم شیرین شوند به که باشد خانه‌های دوستان از هم جدا صائب تبریزی

کم نگردد آنچه می‌آید به خون دل به دست نیست از دامان دریا پنجه مرجان جدا صائب تبریزی

قانع از روزی به تلخ‌ وشور صائب که ساخت پسته را آمیزش قند از لب خندان جدا صائب تبریزی

تا شدم بی‌عشق، می‌لرزم به جان خویشتن هیچ بیماری نگردد از پرستاری جدا صائب تبریزی

دست من چون خار دیوار است از گل بی‌نصیب ورنه دارد دامن گل هر سر خاری جدا صائب تبریزی