ز آفتاب قیامت نمی‌شوی بیدار چنین که چشم تو بسته است خواب ناز اینجا صائب تبریزی

در طلب سستی چو ارباب هوس کردن چرا؟ راه دوری پیش داری، روبه پس کردن چرا صائب تبریزی

نان جو خور، در بهشت سیرچشمی سیر کن می‌خوری خون از برای نعمت الوان چرا صائب تبریزی

زود در گِل می‌نشیند کشتی سنگین رکاب چار پهلو می‌کنی تن را، ز آب و نان چرا صائب تبریزی

ساحل بحر تمنا نیست جز کام نهنگ می‌روی صائب درین دریای بی‌پایان چرا صائب تبریزی

همچو طفل خام در بستان سرای روزگار کام تلخ از میوه‌های نیمرس کردن چرا صائب تبریزی

هیچ میزانی در این بازار چون انصاف نیست گوهر خود را نمی‌سنجی به این میزان چرا صائب تبریزی

خنده کردن رخنه در قصر حیات افکندن است می‌شوی از هر نسیمی همچو گل خندان چرا صائب تبریزی

تا به خاموشی توان سنگ نشان گشتن، کسی در قطار هرزه نالان چون جرس باشد چرا صائب تبریزی

تا کسی دریا تواند گشتن از ترک هوا چون حباب پوچ در بند نفس باشد چرا صائب تبریزی