نقش کسی درست نشیند که چون نگین باشد در این بساط به یک خانه آشنا صائب تبریزی

تا دل ز شوق، آب نگردد نمی‌شود زین نُه صدف به گوهر یکدانه آشنا صائب تبریزی

نخورد اینجا ز غفلت هرکه روی دست از دنیا نخواهد از ندامت پشت دست خود گزید آنجا صائب تبریزی

به غربال بصیرت پاک گردان دانه خود را که هر تخمی که کاری، یک به یک خواهد دمید آنجا صائب تبریزی

رواجی نیست در محشر عبادات ریایی را به سیم قلب نتوان ماه کنعان را خرید آنجا صائب تبریزی

اگر اینجا گشایی عقده‌ای از کار محتاجان درِ جنت به رویت باز گردد بی‌کلید آنجا صائب تبریزی

بهشت را چه کنی، مگذر از مقام رضا که زهر چشم گواراست همچو قند آنجا صائب تبریزی

نسازی تا به خون چون لاله اینجا چهره را رنگین ز جوی شیر نتوان کاسه‌ها بر سر کشید آنجا صائب تبریزی

وحشت آباد جهان را منزلی در کار نیست آشیان آماده در کنج قفس کردن چرا صائب تبریزی

به ثبات نقش هستی چه نهیم دل ز غفلت؟ که سخن نگار قدرت به زمین نوشت ما را صائب تبریزی