این سخن را سرو می‌گوید به آواز بلند جامه از پیکر بروید مردم آزاده را صائب تبریزی

حال دلها ز دیده‌ها پیداست دیده‌ها روزن است دلها را صائب تبریزی

مبین زنهار اسباب تعلق را به چشم کم که سوزن لنگر پرواز می‌گردد مسیحا را صائب تبریزی

به مقدار تمنا آه افسوس از جگر خیزد به قدر خس شرار از آتش سوزان شود پیدا صائب تبریزی

من که در صحرای خودکامی سراسر می‌روم چون توانم جمع کردن این دل صد پاره را؟ صائب تبریزی

فارغ از وسواس شیطان است دل‌های سیاه نیست شب‌های بهاران رونقی افسانه را صائب تبریزی

اظهار فقر پیش فرومایگان مکن پوشیده‌دار گوهر شهوار خویش را صائب تبریزی

تا کی از تردامنی در پرده باشی چون حباب می‌توان کردن به آهی پاک راه خویش را صائب تبریزی

از خس و خاشاک بگذر گرد گلها طوف کنچ تا چو زنبور عسل پر شهد سازی خانه را صائب تبریزی

یک جهت شو در طریق حق که نتواند گرفت هر دو عالم پیش راهت، همت مردانه را صائب تبریزی