راستی روشنگر دل می‌شود آخر، که صدق رو سفید آورد بیرون از شبستان صبح را صائب تبریزی

پاس شأن خویش بر اهل بصیرت لازم است چشمه‌سار شهد را دام مگس کردن چرا صائب تبریزی

هرچه از عمر به غفلت گذرد عمر مدان کز نفس آنچه شمرده است حساب است اینجا صائب تبریزی

می‌شود فریاد رس فریاد چون گردد تمام بخل در فریاد با فریادرس کردن چرا صائب تبریزی

در خراب آباد دنیای دنی چون عنکبوت تار و پود زندگی دام مگس کردن چرا صائب تبریزی

جستجوی گوهری کز دست بیرون می‌رود همچو غواصان به جان بی‌نفس کردن چرا صائب تبریزی

صائب در آفتاب جهانتاب محو شد هر شبنمی که شد ز گل و یاسمین جدا صائب تبریزی

ز تنگنای لحد می‌جهد برون چون تیر سکب‌روی که سبکبار شد ز بار اینجا صائب تبریزی

چگونه مار نپیچید به گردنت فردا تو را که طول امل کرده در مهار اینجا صائب تبریزی

در بهشت برین گر گشاده می‌خواهی مکن به مردم محتاج در فراز اینجا صائب تبریزی