بکوش و گردن خود را ز بند کن آزاد چه سود ازین که شوی مالک‌الرقاب اینجا صائب تبریزی

اگر حجاب کنی از خدا، فرشته شوی چنین که می‌کنی از مردمان حجاب اینجا صائب تبریزی

جواب را نتوان فکر کرد روز سؤال چو هست فرصتی، آماده کن جواب اینجا صائب تبریزی

نگاهدار سرِ رشته حساب اینجا که دم شمرده زند بحر از حباب اینجا صائب تبریزی

به دامان تو از صحرای محشر گرد ننشیند اگر افشانده‌ای گردی ز دلهای غمین اینجا صائب تبریزی

زر بی‌غش ز پاکی، خطِّ پاکی در بغل دارد نیندیشد ز دوزخ هرکه گردد پاک دین اینجا صائب تبریزی

مگر غافل شدی کز خرمن چرخ است رزق تو؟ که گردن کج کنی چون خوشه، پیش خوشه‌چین اینجا صائب تبریزی

شنیدی روزی آدم چه شد از خوردن گندم به نان جو قناعت کن ز نان گندمین اینجا صائب تبریزی

خاکساری رخ دشمن به زمین می‌مالد آسمان عاجز هر خاک‌نشین است اینجا صائب تبریزی

از سفر کردن ظاهر، نشود کار تمام هرکه درخویش سفر کرد تمام است اینجا صائب تبریزی