لفظ و معنی را به تیغ از یکدیگر نتوان برید کیست صائب تا کند جانان و جان از هم جدا صائب تبریزی

دامن غواص پر گوهر شد از پاس نفس اینقدر غافل کس از پاس نفس باشد چرا صائب تبریزی

می‌پذیرد چون گلاب از کوره رنگ اتحاد گرچه باشد برگ برگ گلستان از هم جدا صائب تبریزی

ز خاموشی گذارد هرکه اینجا بر جگر دندان به جنّت می‌تواند رفت بی‌گفت و شنید آنجا صائب تبریزی

در اقلیم مدارا ضعف بر قوّت بود غالب بی مویی می‌توان کوه گرانی را کشید آنجا صائب تبریزی

در خموشی حرف‌های مختلف یک نقطه‌اند می‌کند این جمع را تیغ زبان از هم جدا صائب تبریزی

می‌شوند از سرد مهری دوستان از هم جدا برگ‌ها را می‌کند باد خزان از هم جدا صائب تبریزی

چون برخوری به سنگدلان نرم شو که موم ار رویِ نرم، نقش کند از نگین جدا صائب تبریزی

از سیل حوادث مکن اندیشه که فردا آباد بود هرکه خراب است در اینجا صائب تبریزی

از دشت علایق به حذر باش که هر خار سر پنجه شاهین و عقاب است در اینجا صائب تبریزی