لازم پیری است صائب برگریزان حواس منع نتوان کرد از ریزش خزان خویش را صائب تبریزی

بر زر کامل عیار آتش گلستان می‌شود فرصتی تا هست کامل کن عیار خویش را صائب تبریزی

در زیر بار منّت پرتو نمی‌رویم دانسته‌ایم قدر شب تار خویش را صائب تبریزی

هر دم چو تاک بارِ درختی نمی‌شویم چون سرو بسته‌ایم به دل بار خویش را صائب تبریزی

ز خشکی، خرده‌ای کر تنگدستان در گره بستی عرق خواهد شد و بر چهره‌ات خواهد دوید آنجا صائب تبریزی

کسی کز سایه‌اش اینجا نیاسود آتشین مغزی کجا در سایه طوبی تواند واکشید آنجا؟ صائب تبریزی

شد نفس بدگهر ز مدارا گزنده‌تر ز احسان نمی‌شود سگ دیوانه آشنا صائب تبریزی

حلقه ذکر خدا گردد لب خاموش تو گر شود توفیق از مردم فراموشی تو را صائب تبریزی

میزان عدل میل به یک سو نمی‌کند عارف بود به کعبه و بتخانه آشنا صائب تبریزی

چو خود را یافتی، در توست هر مطلب که می‌جوئی به خود هرکس رسید اینجا، به آسانی رسید آنجا صائب تبریزی