به چه حرمتی، به چه حجّتی، رسدت دعا به اجابتی که ز دل شکسته، به حاجتی، نرسیده ای که روا کنی استاد شهریار

فرمان‌بر شیطان تن، گر خواهی ام، معذور دار من در قلوب عاشقان، فرمان روایی می کنم استاد شهریار

به پای علم یقین هم اگر رسد، شکّاک بعید نیست که احساس شکّ و ریب کند استاد شهریار

گر هست صفایی، همه عالم وطن ماست وَر زان که صفا نیست، چه حاجت وطنی را استاد شهریار

گر کِسوت علایق کندی و بستی احرام لبیکِ کعبه گفتی، بُت های خود شکستی استاد شهریار

پند پدر به گوش دل آویز ای پسر وانگاه دل، مقام پیامِ سروش کن استاد شهریار

دل خودبین به جز اندیشه، نزدیکش نیست تا خدا بین نشوی، دل نشود دور اندیش استاد شهریار

شیرین نبُود شکوه ات از بی بری ای سرو شیرین تر از آزادگی آخر چه برآری استاد شهریار

نَشَوی غَرّه به مهمانی دنیای دَنی کین سیه سفره گلوگیر کند مهمان را استاد شهریار

برکَن از دل شجر وسوسه شیطانی تا جهنم نکنی جنّت جاویدان را استاد شهریار