سر آزاده به اسباب نمی‌پردازد موی ژولیده بود بالش پر مجنون را صائب تبریزی

گر به ظاهر به نظم چشم غزالان دارد هست در پرده تماشای دگر مجنون را صائب تبریزی

خمار دُردنوشان را می‌ناصاف می‌یابد توان در خاکساری یافت ذوق خاکبازی را صائب تبریزی

به چشم کم مبین ای کج نظر دلهای پرخون را که ناز خیمه لیلی است در سر داغ مجنون را صائب تبریزی

تو گر هموار باشی آسمان هموار می‌گردد که از سیلاب در خاطر غباری نیست هامون را صائب تبریزی

ز اسرار حقیقت بهره‌ور کن عشقبازی را به طفلان واگذار این ابجد عشق مجازی را صائب تبریزی

به استغنای مجنون حسن لیلی برنمی‌آید که ناز نازنینان است در سر بی‌نیازی را صائب تبریزی

گرانی می‌کند برگوشه گیران پرتو منّت نگه‌ دارد خدا از چشم روزن خانه ما را صائب تبریزی

گرانی می‌کند بر گوشه‌گیران پرتو منّت نگه دارد خدا از چشم روزن خانه ما را صائب تبریزی

ما چون گهر حصاری در روی سخت خویشیم از خشکسالی غم نیست آب زلال ما را صائب تبریزی