اى شه منتظر از منتظران چهره مپوش که دگر جان به لب از محنت هجران آمد همه گویند که مفتاح فرج صبر بود ...

نباشد بی تو عالم را صفایی نه دین را بی تولایت بهایی مگر من دست بر می دارم از تو تو جانی ، دلربایی، مقتدایی

کند هر کس ز درگاهت گدایی به حق حق رسد آخر به جایی نبرده بویی از عرفان و معنا ندارد آنکه با تو آشنایی

تو فرموده ای برای من دعا کن ظهورم را تقاضا از خدا کن مداوم عجل الله است وردم دعایی هم تو بر احوال ما کن

من و از تو جدایی ، وای بر من تو و بی اعتنایی، وای بر من به وقت مردن و در پای میزاند سراغم گر نیایی، وای بر من

شبی با من هم‌غذا شو امیرا همنشین این گدا شو اگر راضی نمی‌باشی تو را از من به جان مادرت از من راضی شو

به غمهای محبت خو گرفتم ز نام نامیش نیرو گرفتم اگر من بردهام بویی زمعنا تماما زان گل خوشبو گرفتم

به نقد عمر، مهرت را خریدم تو را تنها در عالم برگزیدم از این کوچه به آن کوچه شب و روز به شوق دیدنت با سر دویدم

الا ای قبله ی راز و نیازم که با مهر ولایت سرفرازم ندارم امتیازی بین مردم فقط مهر تو داده امتیازم

الا ای مونس و آرام جانم توان جسم و جان ناتوانم اگر جایی ندارم در خور تو بیا بنشین به روی دیدگانم