بود در انتظارت محفل ما ببین بسی تابی جان و دل ما بسیا بگذاری ای آرام دلها قدم بر دیده ی ناقابل ما

الا ای آنکه داری جلوه ی ذات نصیب من نما فیض ملاقات مراد من بود خشنودی تو نمی خواهم ز تو کشف و کرامات

تپد در سینه ، قلب من به یادت به یادت می کنم حق را عبادت غم تو عاشقت را کرد بیما نمی‌خواهی کنی از او عیادت؟

گمان کردم که دین ، صوم صلات است جاد و خمس و حج است و زکات است ولی بشنیدم از روشن ضمیری که مهر دوست اسباب...

بود محرابم ابروی تو ای دوست نمازم جانب کوی تو ای دوست اگر حبل المتی فرموده قرآن نباشد غیر گیسوی تو ای...

نهاده بنده ای از بندگانت سر خود را به خاک آستانت تو آقایی ، کریمانه تو یک جا نظر فرما به خوبان و بدانت

مژده دل که مسیحا نفسی می‌آید که از انفاس خوشش بوی کسی می‌آید از غم و درد مکن ناله و فریاد که دوش زده ام فالی و فریادرسی...

از آن روزی که سیلی خورد زهرا سیه شد روزگار اهل معنا شنیدم زعارفی حکم فرج را کند زهرای سیلی خورده امضا

تا کی به شکل خاطره‌ای گم ببینمت؟ در عطر سیب و مزه گندم ببینمت؟ من آن همیشه چشم به راهم به من بگو یک جمعه در هزاره چندم ببینمت؟

بیا که با تو قامت عشق تا نمی شود لب غنچه بی تو به خنده وا نمی شود همه شب در هجر رخت مویه کنان این بغض جز به دیدار تو وا نمی شود