نقش پیری را ز آب و رنگ ها نتوان زدود در زمستان برف رسوا بر سر هر بام بود مهدی سهیلی

نمی توان غم دل را به خنده بیرون کرد ز خنده رویی گل تلخی از گلاب نرفت صائب

نیابد مراد آنکه جوینده نیست که جویندگی عین بالندگی ست خواجوی کرمانی

نیازارم ز خود هرگز دلی را که می ترسم در او جای تو باشد نظیری نیشابوری

نیست در عالم ز هجران تلخ تر هر چه خواهی کن و لیک آن نکن مولوی

نباید بستن اندر چیز و کس دل که دل برداشتن کاریست مشکل سعدی

نمی توان به تو شرح بلای هجران کرد فتاده ام به بلایی که شرح نتوان کرد هلالی جغتایی

نمی دانم چه می خواهم بگویم زبانم در دهان باز بسته ست هوشنگ ابتهاج

نابرده رنج گنج میسر نمی شود مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد سعدی

نا کرده گناه در جهان کیست بگو وان کس که گنه نکرد چون زیست بگو خیام نیشابوری