من درد تو را ز دست آسان ندهم دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم مولوی

من شمع جانگدازم، تو صبح جانفزایی سوزم گرت نبینم، میرم چو رخ نمایی مدامی

منم و دلی که دانم به دو دست دارم او را اگرش نگاه داری به تو می سپارم او را میر صبری اصفهانی

من هر چه دیده ام ز دل و دیده دیده ام گاهی ز دل بود گله گاهی ز دیده ام سلمان ساوجی

می بخشی یا الهی، جرم مرا که گاهی گر غیر حضرت تو، یاری گزیده بودم عارف طوطی همدانی

مرا مهر سیه چشمان زسر بیرون نخواهد شد قضای آسمانیست و دگرگون نخواهد شد

مغرور مشو این همه بر سوز خود ای شمع کاین سازش پروانه هم از روی حساب است لنگرودی

مکن ز غصه شکایت که در طریق طلب به راحتی نرسید آنکه زحمتی نکشید حافظ

مگر امروز به بالین من آیی که دگر عمر کوتاه مرا وعده ی فردا تنگست بهادر یگانه

مگر جانی که هر گه آمدی ناگه برون رفتی؟ مگر عمری که هر گه می روی دیگر نمی آیی؟ هلالی جغتایی