ما ز بالاییم و بالا می رویم ما ز دریاییم و دریا می رویم مولوی

منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن حافظ

موی سپید را فلکم آسان نداد این رشته را به نقد جوانی داده ام رهی معیری

می رسد روزی که شرط عاشقی دلدادگی ست آن زمان، هر دل فقط یک بار عاشق می شود خلیل ذکاوت

می رود عمر عزیز ما، دریغا چاره چیست دی برفت و میرود امروز و فردا، چاره چیست

می روی و گریه می آید مرا ساعتی بنشین که باران بگذرد امیر خسرو دهلوی

لازمه عاشقیست رفتن و دیدن ز دور ور نه ز نزدیک هم رخصت دیدار هست

لذت اندر ترک لذت بود، ای آزادگان ما گدایان ترک این لذت نمی دانسته ایم

لطف حق با تو مدارا ها کند چون که از حد بگذزد رسوا کند

گر چه هر لحظه مدد می دهدم و چشم پر آب دل سودا زده در سوز و گداز است هنوز عماد خراسانی