عاقبت یک روز، مغرب محو مشرق می شود عاقبت غربی ترین دل نیز عاشق می شود خلیل ذکاوت

عجبست اگر توانم که سفر کنم ز دستت به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد سعدی

عشق آتش بود و خانه خرابی دارد پیش آتش دل شمع و پر پروانه یکیست عماد خراسانی

عشقبازی را چه خوش فرهاد مسکین کرد و رفت جان شیرین را فدای شیرین کرد و رفت فرخی یزدی

عشق بغضی بود و ناگهان شکست سخت بود اما چقدر آسان شکست سهیل محمودی

عمرت تا به کی به خود پرستی گذرد یا در پی هستی و نیستی گذرد خیام نیشابوری

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را که به ما سوا فکندی همه سایه ی هما را شهریار

عیبی نباشد از تو که بر ما جفا رود مجنون از آستانه ی لیلی کجا رود؟

عقربه باز پشت دستم را می گزد که قرار نزدیک است لحظه های به بار آمدن شاخه ی انتظار نزدیک است مرتضی آخرتی

عاشق آنست که فکر سر و سامانش نیست پیرهن گر به تنش هست گریبانش نیست نادم لاهیجی