عاشق اگر بیند ستم، کی شکوه از یارش کند بلبل نمی رنجد ز گل، هر چند آزارش کنند فایض ابهری

عاشقان چون عهد با جانان کنند جان شیرین بر سر پیمان کنند محمود شاهرخی

عاشقان را بگذارید بنالنند همه مصلحت نیست که این زمزمه خاموش کنید معین کرمانشاهی

عاشقی را شرط تنها ناله و فریاد نیست تا کسی از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست میرزاده عشقی

ظالمی را خفته دیدم نیم روز گفتم این فتنه است خوابش برده به وآنکه خوابش بهتر از بیداری است آن چنان بد زندگانی مرده به سعدی

ظل ممدود خم ظلف تو ام بر سر باد کاندران سایه قرار دل شیدا باشد حافظ

ظالم نفس خود است هرکه در این روزگار انده پیمان خورد می نخورد آشکار عبید زاکانی

ظریفی کرد و بیرون از ظریی شاید کرد با مستان حریفی نظامی

ظالم آن قومی که چشمان دوختند زان سخنها عالمی را سوختند مولانا

ظالم بمرد و قاعدهٔ زشت از او بماند عادل برفت و نام نکو یادگار کرد سعدی