فریاد که گر تشنه در این شهر بمیرم جز دیده کس آبی به لب من نچکاند خواجوی کرمانی

فکر فردای خود امروز، کن ای مرد خدا که کسی یاری تو، غیر تو فردا نکند صادق سرمد

فلک جز عشق محرابی ندارد جهان بی خاک عشق آبی ندارد نظامی

غم به هر جا که رود سرزده آید، به دلم چه کنم؟ خانه ی من بر سر راه افتاده است سنجر کاشانی

غمگین مکن اگر نکنی شاد خاطری گر مرهم دل نشوی نیشتر مباش صائب تبریزی

غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل شاید که چو وابینی خیر تو درین باشد حافظ

غیبت نکرده ای که شوم طالب حضور پنهان نگشته ای که هویدا کنم تو را فروغی بسطامی

غیر از گهر عشق که پاینده و باقی است باقی همه چون موج، ز دریا گذرانند صائب تبریزی

غافل از مور مشو گرچه سلیمان باشی که ز هر ذره به درگاه خدا راه بود صائب تبریزی

غرق خون بود و نمی مرد ز حسرت فرهاد خواندم افسانه ی شیرین و به خوابش کردم فرخی یزدی