قدر و بهای مرد نه از جسم فربه است بل قدر مردم از سخن و علم پر بهاست ناصر خسرو

قرض است کارهای بدت نزد روزگار یک روز اگر ز عمر تو ماند ادا کند شفایی کاشانی

قضا رفت و قلم بنوشت فرمان تو را جز صبر کردن چیست درمان ویس و رامین

قطره‌ی اشکیم اما در درون دل نهان گر به سوی دیده ره یابیم دریا می‌شویم مسکین بخارایی

فراموشم مکن چون من فراموشت نخواهم کرد تو در من آتشی هستی که خاموشت نخواهم کرد

فارغی از قدر جوانی که چیست تا نشوی پیر ندانی که چیست نظامی

فاش می گویم و از گفته ی خود دلشادم بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم حافظ

فرزند بنده ای است خدا را، غمش مخور تو کیستی که به ز خدا بنده پروری سعدی

فرض ایزد بگذاریم و به کس بد نکنیم آنچه گویند روا نیست نگوییم رواست حافظ

فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت دیدیم کزین جمع پراکنده کسی رفت هوشنگ ابتهاج