کی توان شعله ی عشق تو را در دل نهفت شمع روشن در میان شیشه پیدا می شود ظهیر فاریابی

کفر است در طریقت ما کینه داشتن آیین ماست سینه چو آیینه داشتن طالب آملی

کار با جذبه ی عشق است عزیزان ور نه بوی پیراهن یوسف گرهی بر باد است صائب تبریزی

کار پاکان را قیاس از خود مگیر گر چه ماند در نبشتن شیر شیر مولوی

کاش می دیدی به چشم عاشقان رخسار خویش تا دریغ از چشم خود می داشتی دیدار خویش صائب تبریزی

کاش می شد که پریشان تو باشم یا نباشم یا از آن تو باشم سلمان هراتی

کدام دانه فرو رفت در زمین که نرست چرا به دانه ی انسانیت این گمان باشد مولوی

کرد روزی که قضا شادی و غم را قسمت چشم خونبار من شد، لب خندان از تو حزین لاهیجانی

کردم سفر از کوی تو شاید روی از یاد فریاد که جز یاد توام همسفری نیست عبرت نائینی

کسی را دل مگر از سنگ باشد که بگذارد کسی دلتنگ باشد صابر همدانی