شعر و شرع و عرش از هم خواستند این دو عالم زین سه حرف آراستند عطار

شکر خوشست و لیکن حلاوتش تو ندانی من این معامله دانم که طعم صبر چشیدم سعدی

شکر نعمت نعمتت افزون کند کفر نعمت از کفت بیرون کند مولانا

شکست آخر سکوت خانه ی من کسی در می زند، عشق است شاید محمدرضا مهدی زاده

شمع را شاهد احوال من و خویش مگردان خلوتی خواسته ام با تو که تنها بنشینم سیمین بهبهانی

شب شد که شکوه ها زه دل تنگ بر کنیم نالیم آنقدر که دلی را خبر کنیم طبیب اصفهانی

شب فراق نداند که تا سحر چند است مگر کسی که به زندان عشق در بند است سعدی

شب که در بستم و مست از می نابش کردم ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم فرخی یزدی

شبی مجنون به لیلی گفت کای محبوب بی همتا تو را عاشق شود پیدا ولی مجنون نخواهد شد حافظ

شخصی همه شب بر سر بیمار گریست چون روز شد او بمرد وبیمار بزیست سعدی