ز آمده شادمان بباید بود وز گذشته نکرد باید یاد رودکی

ز روزگار جوانی خبر چه می پرسی چون برق آمد و چون ابر نوبهار گذشت صائب تبریزی

ز غفلت با تبه کاری به سر بردم جوانی را کنون از زندگی سیرم نخواهم زندگانی را صائب تبریزی

ز فراق چون نلالم، من دل شکسته چون نی؟ که بسوخت بندبندم ز حرارت جدایی عراقی

ز کار هر که یک مشکل گشایی به خود صد مشکل آسان کرده باشی صائب تبریزی

ز لب دوختن غنچه را زندگی ست چو بشکفت زان پس پراکندگی است امیر خسرو

زلف او دام است و خالش دانه ی آن دام و من بر امید دانه ای افتاده ام در دام دوست حافظ

زندگانی گر کسی بی عشق خواهد من نخواهم راستی بی عشق زندان است بر من زندگانی شهریار

زندگی جز نفسی نیست غنیمت شمرش نیست امید که همواره نفس برگردد پروین اعتصامی

روزگاریست که در دشت جنون خانه ی ماست عهد مجنون شد و دور دل دیوانه ی ماست فرخی یزدی