روزگاری شد ز چشم اعتبار افتاده ام چون نگاه آشنا از چشم یار افتاده ام صائب تبریزی

روزها در حسرت فردا به سر شد ای دریغ دیگر از عمرم همین امروز و فردا مانده است ابوالحسن ورزی

روم به جای دگر دل دهم به یار دگر هوای یار دگر دارم و دیار دگر وحشی بافقی

روی دیدار توام نیست، وضو از چه کنم؟ دیگر از جامه ی صد وصله رفو از چه کنم؟ معین کرمانشاهی

راستی آور که شوی رستگار راستی از تو ظفر از کردگار نظامی

راه مردان به خود فروشی نیست در جهان بهتر از خموشی نیست اوحدی

رخت بر بست ز دل شادی و هنگام و وداع با غمت گفت که یا جای تو یا جای من است فرخی یزدی

رسم دو رنگی آیین ما نیست یکرنگ باشد شب و روز من رهی معیری

رفت از بر من آنکه مرا مونس جان بود دیگر به چه امید در این شهر توان بود سعدی

رفیق اهل غفلت هر که شد از کار می ماند چو یک پا خفت، پای دگر از رفتار می ماند غنی