رفیقی بایدم همدم، به شادی یار و در غم هم وزین خویشان نامحرم مرا بیگانگی باید اقبال لاهوری

روز سیه مرگ شود شمع مزارت هر خار که از پای فقیری بدر آری صائب تبریزی

روزگار است این که گه عزت دهد گه خوار دارد چرخ بازیگر از این بازیچه ها بسیار دارد قائم مقام فراهانی

روزها فکر من اینست و همه شب سخنم که چرا غافل از احوال دل خویشتنم مولانا

راز دلت را مکن فاش به نامحرمان در بر مامحرمان راز گشودن خطاست احمد کمالی

رازی که بر غیر نگفتیم و نگوییم با دوست بگوییم که او محرم راز است حافظ

در جهان بال و پر خویش گشودن آموز که پریدن نتوان با پر و بال دگران اقبال لاهوری

درختی کز جوانی کوژ برخاست چو خشک و پیر گردد کی شود راست؟ نظامی

درد بی عشقی ز جانم برده طاقت ور نه من داشتم آرام تا آرام جانی داشتم رهی معیری

درد عاشقی را دوایی بهتر از معشوق نیست شربت بیماری فرهاد را شیرین کنید عصری تبریزی