ای فلک اندوه شیرین بر دل خسرو منه کاین بضاعت را خریداری به از فرهاد نیست جامی

ای قوم به حج رفته کجایید کجایید معشوق همین جاست بیایید بیایید مولانا

امروز پاس صحبت یار قدیم دار فردا چه سود که بگویند حبیب رفت مولانا

ازکیمیای آدمی قطمیر مردم میشود ماخولیای مهتری سگ میکندبلعام را سعدی

آه ازاین قوم ریایی که دراین شهردو روی روزها شحنه وشب باده فروشند همه

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را شهریار

ای دوست به کام دشمنانم کردی بودم چو بهار چون خزانم کردی حافظ

ای دوست دزد حاجب و دربان نمیشود گرگ سیه درون، سگ چوپان نمیشود پروین اعتصامی

ای دوست زلف خود را در دست باد مگذار مگذار هستی ما بر باد رفته باشد امیر اتابکی

ای سر و پای بسته به آزادی مناز آزاده منم که از همه عالم بریده ام رهی معیری