ای بی خبر ازسوخته و سوختنی عشق آمدنی بود نه آموختنی سنایی

ای خوشا آن دل که آزاری نمی آید از او غیر کار عاشقی کاری نمی آید از او رهی معیری

ای دوست بر جنازه دشمن چو بگذری شادی مکن که بر تو همین ماجرا رود سعدی

اغلب کسان که پرده ی همت دریده اند در کودکی محبت مادر ندیده اند شهریار

افتادگی آموز اگر طالب فیضی هرگز نخورد آب، زمینی که بلند است

افسرده ایم و خسته دل از هرچه هست و نیست شاید به بوی زلف تو خور را دوا کنیم محمد عزیزی

افسوس که افسانه سرایان همه خفتند اندوه که اندوه گساران همه رفتند بهار

اگر آلوده شد گوهر به یک ننگ نشوید آب دریا ازو رنگ فخرالدین اسعد گرگانی

اگر اهل دلی دیدی، سلام من رسان بر وی که کمتر یافتم هرجا فزونتر جستجو کردم صابر همدانی

اگر با غیرتی با درد باشی و گر بی غیرتی نامرد باشی عبیذ زاکانی