اگر بینی که نابینا و چاه است اگر خاموش بنشینی گناه است صائب تبریزی

از مردم افتاده مدد گیر که این قوم با بی پروبالی، پر و بال دگرانند صائب تبریزی

از منست این غم که بر جان منست دیگر این خود کرده را تدبیر نیست فروغ فرخزاد

از وصل تو گر نیست نصیبم عجبی نیست هم ظلمت و هم نور به یکجا نتوان دید عبدالله الفت

از هوس ها دور باش و از خدا غافل مباش زانکه نبود جز خدا اندر دو گیتی یاوری

از یاد تو بر نداشتم دست هنوز دل هست به یاد نرگست مست هنوز محمد حسین شهریار

استخوان سر فرهاد فرو ریخت ز هم دیده اش در ره شیرین نگران است هنوز عبرت نائینی

اشک گرم و آه سرد و روی زرد و سوز دل حاصل عشقند و من این نکته می دانم چو شمع علی اطهری کرمانی

اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد گناه بخت پریشان و دست کوته ماست حافظ

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست حافظ