با دست رعشه دار، چو شبنم درین چمن دامان آفتاب مکرر گرفته‌ایم

باور که می‌کند، که درین بحر چون حباب سر داده‌ایم و زندگی از سر گرفته‌ایم

چون کمان و تیر، در وحشت سرای روزگار تا به هم پیوسته‌ایم از هم جدا افتاده‌ایم

ما نام خود ز صفحه دلها سترده‌ایم در دفتر جهان، ورق باد برده‌ایم

ما توبه را به طاعت پیمانه برده‌ایم محراب را به سجده بتخانه برده‌ایم

خمها چو فیل مست سر خود گرفته‌اند از بس که درد سر سوی میخانه برده‌ایم

نیست ما را در وفاداری به مردم نسبتی دیگران آبند و ما ریگ ته جوی توایم

از چشم زخم تو به مبادا شکسته دل عهدی که ما به شیشه و پیمانه بسته‌ایم

بر حواس خویش، راه آرزوها بسته‌ایم از علاج یک جهان بیمار فارغ گشته‌ایم

فریب مهربانی خوردم از گردون، ندانستم که در دل بشکند خاری که بیرون آرد از پایم