ز ناکامی گل از همصحبتان یار می‌چینم گلی کز یار باید چیدن از اغیار می‌چینم

هر مصلحت عقل، کم از کوه غمی نیست کو رطل گرانی که سبکبار نشینم؟

درین ریاض من آن شبنم گرانجانم که در خزان به شکر خواب نو بهار روم

فکر شنبه تلخ دارد جمعه را بر کودکان من چسان غافل به پیری از غم فردا شوم؟

ناتمامان، چون مه نو، یاد من خواهند کرد از نظر روزی که چون خورشید ناپیدا شوم

ز من کناره کند موج اگر حباب شوم فریب من نخورد تشنه گر سراب شوم

خنده و جان بر لبم یکبار می‌آید چو برق ابر می‌گرید به حالم چون تبسم می‌کنم

می‌دهم جان در بهای حسن تا در پرده است من گل این باغ را در غنچگی بو می‌کنم

نخل صنوبرم که درین باغ دلفریب خوشوقت می‌شوند حریفان ز شیونم

مرا ز سیر چمن غم، ترا نشاط رسد تو خنده گل و من داغ لاله می‌بینم