چون سرو گذشتم ز ثمر تا شوم آزاد صد سلسله از برگ نهادند به پایم

چندان که درین دایره چون چشم پریدم حاصل نشد از خرمن دونان پر کاهم

به سیم قلب یوسف را نمی‌گیرند از اخوان من انصاف از خریداران درین بازار می‌خواهم

زنده می‌سوزد برای مرده در هندوستان دل نمی‌سوزد در این کشور عزیزان را به هم

داغ آن دریانوردانم که چون زنجیر موج وقت شورش بر نمی‌دارند سر از پای هم

شود جهان لب پرخنده‌ای، اگر مردم کنند دست یکی در گره گشایی هم

شدند جمع دل و زلف از آشنایی هم شکستگان جهانند مومیایی هم

نزدیک من میا که ز خود دور می‌شوم وز بی‌خودی ز وصل تو مهجور می‌شوم

از دیده هرچه رفت، ز دل دور می‌شود من پیش چشم خلق ز دل دور می‌شوم

شکایتی است که مردم ز یکدگر دارند حکایتی که درین روزگار می‌شنوم