رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند

توانگرا دل درویش خود به دست آور

توانگرا دل درویش خود به دست آور که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند

غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه

غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند

چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است

چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند

ز آشفتگی حال من آگاه کی شود

ز آشفتگی حال من آگاه کی شود آن را که دل نگشت گرفتار این کمند

در کارخانه ای که ره عقل و فضل نیست

در کارخانه ای که ره عقل و فضل نیست فهم ضعیف رای فضولی چرا کند

آسمان بار امانت نتوانست کشید

آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعه کار به نام من دیوانه زدند

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی آن شب قدر که این تازه براتم دادند

همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود

همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود که ز بند غم ایام نجاتم دادند