گوهر پاک بباید که شود قابل فیض

گوهر پاک بباید که شود قابل فیض ور نه هر سنگ و گلی لؤلؤ و مرجان نشود

از کیمیای مهر تو زر گشت روی من

از کیمیای مهر تو زر گشت روی من آری به یمن لطف شما خاک زر شود

خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود

خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود به هر درش که بخوانند بی خبر نرود

آن چنان مهر توام در دل و جان جای گرفت

آن چنان مهر توام در دل و جان جای گرفت که اگر سر برود از دل و از جان نرود

در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند

در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند تا ابد سر نکشد وز سر پیمان نرود

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود

نیک نامی خواهی ای دل با بدان صحبت مدار

نیک نامی خواهی ای دل با بدان صحبت مدار خودپسندی جان من برهان نادانی بود

هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ

هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ از یمن دعای شب و ورد سحری بود

نازنین تر ز قدت در چمن ناز نرست

نازنین تر ز قدت در چمن ناز نرست خوش تر از نقش تو در عالم تصویر نبود

غلام همت دردی کشان یک رنگم

غلام همت دردی کشان یک رنگم نه آن گروه که ازرق لباس و دل سیهند