باورم نیست ز بدعهدی ایام هنوز

باورم نیست ز بدعهدی ایام هنوز قصه غصه که در دولت یار آخر شد

آن پریشانی شب های دراز و غم دل

آن پریشانی شب های دراز و غم دل همه در سایه گیسوی نگار آخر شد

صبح امید که بد معتکف پرده غیب

صبح امید که بد معتکف پرده غیب گو برون آی که کار شب تار آخر شد

ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد

ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد دل رمیده ما را رفیق و مونس شد

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد

صدهزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست

صدهزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد

گوی توفیق و کرامت در میان افکنده اند

گوی توفیق و کرامت در میان افکنده اند کس به میدان در نمی آید سواران را چه شد

شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار

شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد

مژده ای دل که دگر باد صبا بازآمد

مژده ای دل که دگر باد صبا بازآمد هدهد خوش خبر از طرف سبا بازآمد

در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد

در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد حالتی رفت که محراب به فریاد آمد