چون نگردم گرد سر تا پای او چون گردباد؟ پاکدامانی که می‌بینم بیابان است و بس

بید مجنونیم، برگ ما زبان خامشی است گل بچین از برگ ما، احوال بار ما مپرس

نبضی که بود از رگ خواب آرمیده‌تر از شوق دست یار جهیدن گرفت باز

رنگ من کرده به بال وپر عنقا پرواز نیست ممکن که به چندین بط می آید باز

زاهد خشک کجا، گریهٔ مستانه کجا؟ آب در دیدهٔ تصویر نگردد هرگز

صافی و تیرگی آب ز سرچشمه بود بی دل پاک، سخن پاک نگردد هرگز

کدام آبله پا عزم این بیابان کرد؟ که خارها همه گردن کشیده‌اند امروز

صبح است ساقیا می چون آفتاب گیر عیش رمیده را به کمند شراب گیر

ذوقی است جانفشانی یاران به اتفاق همرقص نیستی شو و دست شرار گیر

جز گوشهٔ قناعت ازین خاکدان مگیر غیر از کنار، هیچ ز اهل جهان مگیر