غیر از خدا که هرگز، در فکر او نبودی هر چیز از تو گم شد، وقت نماز پیداست

عتاب و لطف ز ابروی گلرخان پیداست صفای هر چمن از روی باغبان پیداست

شب که صحبت به حدیث سر زلف تو گذشت هر که برخاست زجا، سلسله بر پا برخاست!

کرد تسلیم به من مسند بیتابی را هر سپندی که درین انجمن از جا برخاست

برسان زود به من کشتی می را ساقی که عجب ابر تری باز ز دریا برخاست!

رفتن از عالم پر شور به از آمدن است غنچه دلتنگ به باغ آمد و خندان برخاست

کدام راه زد این مطرب سبک مضراب ؟ که هوش از سر من آستین‌فشان برخاست

چشم از برای روی عزیزان بود به کار یعقوب را به دیدهٔ بینا چه حاجت است؟

از بهار نوجوانی آنچه برجا مانده است در بساط من، همین خواب گران غفلت است

ذوق نظارهٔ گل در نگه پنهان است ای مقیمان چمن، رخنهٔ دیوار کجاست؟