گفتم از وادی غفلت قدمی بردارم کوهم از پای گرانخواب به دامان آویخت

همین نه خانهٔ ما در گذار سیلاب است بنای زندگی خضر نیز بر آب است

در عالم فانی که بقا پا به رکاب است گر زندگی خضر بود، نقش بر آب است

آبرو در پیش ساغر ریختن دون‌همتی است گردنی کج می‌کنی، باری می از مینا طلب

معیار دوستان دغل، روز حاجت است قرضی به رسم تجربه از دوستان طلب

خاکیان پاک طینت، دانهٔ یک سبحه‌اند هر که یک دل را نوازش کرد، عالم را نواخت

واسوختگی شیوهٔ ما نیست، و گرنه از یک سخن سرد، دل ناز توان سوخت

خودنمایی نیست کار خاکساران، ور نه من مشت خونی می‌توانستم به پای دار ریخت

از چشم نیم‌مست تو با یک جهان شراب ما صلح می‌کنیم به یک سرمه دان شراب!

من در حجاب عشقم و او در نقاب شرم ای وای اگر قدم ننهد در میان شراب