دخل جهان سفله نگردد به خرج کم چندان که می‌برند به خاک، آرزو به جاست

خار خاری به دل از عمر سبکرو مانده است مشت خار و خسی از سیل به ویرانه به جاست

دارد خط پاکی به کف از ساده‌دلیها دیوانهٔ ما را چه غم از روز حساب است؟

چون کوه، بزرگان جهان آنچه به سائل بی منت و بی فاصله بخشند، جواب است!

اگر چه موی سفیدست صبح آگاهی به چشم نرم تو بیدرد، پردهٔ خواب است

از مردم دنیا طمع هوش مدارید بیداری این طایفه خمیازهٔ خواب است

در دست دیگران بود آزاد کردنم در چارسوی دهر، دلم طفل مکتب است

بس که گشتم مضطرب از لطف بی‌اندازه‌اش تا به لب بردن، تمام این ساغر سرشار ریخت

صد عقده زهد خشک به کارم فکنده بود ذکرش به خیر باد که تسبیح من گسیخت!

دست بر هر چه فشاندم به رگ جان آویخت دامن از هر چه کشیدم به گریبان آویخت