مرا در خانه سروی هست کاندر سایه قدش

مرا در خانه سروی هست کاندر سایه قدش فراغ از سرو بستانی و شمشاد چمن دارم

من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم

من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم لطف ها می کنی ای خاک درت تاج سرم

دلبرا بنده نوازیت که آموخت بگو

دلبرا بنده نوازیت که آموخت بگو که من این ظن به رقیبان تو هرگز نبرم

همتم بدرقه راه کن ای طایر قدس

همتم بدرقه راه کن ای طایر قدس که دراز است ره مقصد و من نوسفرم

ای نسیم سحری بندگی من برسان

ای نسیم سحری بندگی من برسان که فراموش مکن وقت دعای سحرم

خرم آن روز کز این مرحله بربندم بار

خرم آن روز کز این مرحله بربندم بار و از سر کوی تو پرسند رفیقان خبرم

نامم ز کارخانه عشاق محو باد

نامم ز کارخانه عشاق محو باد گر جز محبت تو بود شغل دیگرم

ای عاشقان روی تو از ذره بیشتر

ای عاشقان روی تو از ذره بیشتر من کی رسم به وصل تو کز ذره کمترم

تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم

تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم تبسمی کن و جان بین که چون همی سپرم

تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم

تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم تبسمی کن و جان بین که چون همی سپرم