بر آستان مرادت گشاده ام در چشم

بر آستان مرادت گشاده ام در چشم که یک نظر فکنی خود فکندی از نظرم

چنین که در دل من داغ زلف سرکش توست

چنین که در دل من داغ زلف سرکش توست بنفشه زار شود تربتم چو درگذرم

مزن بر دل ز نوک غمزه تیرم

مزن بر دل ز نوک غمزه تیرم که پیش چشم بیمارت بمیرم

برآی ای آفتاب صبح امید

برآی ای آفتاب صبح امید که در دست شب هجران اسیرم

کمان ابرویت را گو بزن تیر

کمان ابرویت را گو بزن تیر که پیش دست و بازویت بمیرم

چنان پر شد فضای سینه از دوست

چنان پر شد فضای سینه از دوست که فکر خویش گم شد از ضمیرم

نصاب حسن در حد کمال است

نصاب حسن در حد کمال است زکاتم ده که مسکین و فقیرم

پروانه راحت بده ای شمع که امشب

پروانه راحت بده ای شمع که امشب از آتش دل پیش تو چون شمع گدازم

زلف تو مرا عمر دراز است ولی نیست

زلف تو مرا عمر دراز است ولی نیست در دست سر مویی از آن عمر درازم

گر دست رسد در سر زلفین تو بازم

گر دست رسد در سر زلفین تو بازم چون گوی چه سرها که به چوگان تو بازم