دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگوی

دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگوی من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم

آن زمان کآرزوی دیدن جانم باشد

آن زمان کآرزوی دیدن جانم باشد در نظر نقش رخ خوب تو تصویر کنم

با سر زلف تو مجموع پریشانی خود

با سر زلف تو مجموع پریشانی خود کو مجالی که سراسر همه تقریر کنم

دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم

دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم و اندر این کار دل خویش به دریا فکنم

نیست امید صلاحی ز فساد حافظ

نیست امید صلاحی ز فساد حافظ چون که تقدیر چنین است چه تدبیر کنم

مایه خوشدلی آن جاست که دلدار آن جاست

مایه خوشدلی آن جاست که دلدار آن جاست می کنم جهد که خود را مگر آن جا فکنم

من که ره بردم به گنج حسن بی پایان دوست

من که ره بردم به گنج حسن بی پایان دوست صد گدای همچو خود را بعد از این قارون کنم

ای مه صاحب قران از بنده حافظ یاد کن

ای مه صاحب قران از بنده حافظ یاد کن تا دعای دولت آن حسن روزافزون کنم

از نامه سیاه نترسم که روز حشر

از نامه سیاه نترسم که روز حشر با فیض لطف او صد از این نامه طی کنم

ز روی دوست مرا چون گل مراد شکفت

ز روی دوست مرا چون گل مراد شکفت حواله سر دشمن به سنگ خاره کنم